۰۸ خرداد، ۱۳۹۴

آسیاب به نوبت


آسیاب به نوبت
روی رایزینه نشست و دستش را به سمت پاهاش برد ِ بند های کفش هایش را انقدر محکم فشار داد که سوزش رو روی پایش احساس کرد ِ مرمی ها را دانه دانه شمارش کرد و روی شانه اش انداخت و یک قطار مرمی دیگر هم به کمر بست و به سمت در برگشت ِ زن کنار جنازه ای در وسط خانه نشسته بود و سرش در قران بود و زیر لب قرآن می خواند ِ سایه مرد که رویش افتاد سرش را بالا اورد ِ به چشم هایش نگاه کرد و سرش را به طرف قران برد و شروع کرد به خواندن ِ دانه دانه اشک هایش روی کلمات که روی کاغذ سفید نوشته شده بود ریخت . 
از رایزینه ها پایین رفت و یک راست به سمت کوه که روبه رویش بود حرکت کرد ِ از جلوی خانه ها که می گذشت و زنان از دروازه های نیمه باز با چشم هایی گریان به او نگاه می کردند و در را محکم می بستن و به سمت طاقچه خانه می رفتن و قران را بر میداشتن و کنار دیوار کاهگلی می نشتن و شروع به خواندن می کردند . گویی که همه امده اند مراسم ختم و یا برای ختم مردی که از جلوی خانه شان می گذرد قرانی بخوانند و فاتحه ای بگویند و چایشان را بخورند و به دنبال کار وبارشان بروند و بگویند خدا رحمت کند ِ مردی خوبی بود ِ حیف شد … جوان بود. 
مرد از اخرین خانه ها که گذشت ایستاد ِ درست در همین جا بود که پدربزرگش پدرش را به دوش کشیده بود و به سمت قبرستانی برده بود غ پدرش تعریف کرده بود و که پسران پدران را چگونه به شانه کشیده و به سمت قبرستان برده و به خاک سپرده بودند و افسوس خورده بودند که هر روز باید پسران جنازه پدرانشان را بر دوش بگیرند . 
پدران در جنگ کشته می شدند ِ هر ساله رسم بر این بود که پدری در قریه در جنگ بهار که بین انها و کوچ نشینان در می گرفت کشته می شدند و بعد مردان قریه به شهر می رفتن و عارض می شدند که به دولت که زمین هایشان چور ِ محصولشان سوزانده ِ خانه شان خراب ِ مردشان کشته شده است و عریضه را می سپردند به دولت که عریضه روی عریضه انباشته شود . مادر بزرگ یادش می اید که یک ص عریضه را خود نوشته و به دست مردان سپرده است ِ مادر بزرگ صد و بیست سال عمر کرده بود و تنها زن سواد دار بود که به خط شهر می توانست عریضه بنویسد و عریضه روی عریضه انباشته کند .
تفنگ را در دست فشرد و به سمت کوه رفت ِ زیر لب زمزمه می کرد ِ چشم در مقابل چشم ِ خون در مقابل خون .
کارد به استخوانش رسیده بود ِ سالها به چشم دیده بود که چطور پسران جنازه پدران به به دوش می کشند و به قبرستان می برند . جنازه پدر را به دوش گرفته بود به سمت خانه حرکت کرده بود ِ همه به دنبالش رفته بودند و پایین رایزینه ها ایستاده بودند تا او جنازه را داخل مهمان خانه بگذارد و تفنگش را به دست بگیرد و روی رایزینه ایستاد شود و به چشم های همه نگاه کند و بگوید تا زنده جانشان را گور نکنم جنازه پدرم در خانه می ماند . بس است جنازه به قبرستان بردن ِ به اندازه قبرستان دو چند قبرستان باید بسازند ِ نه زنده جانی نمیمانم که قبر بکند 
از رایزینه ها پایین رفت و یک راست به سمت کوه که روبه رویش بود حرکت کرد ِ از جلوی خانه ها که می گذشت و زنان از دروازه های نیمه باز با چشم هایی گریان به او نگاه می کردند و در را محکم می بستن و به سمت طاقچه خانه می رفتن و قران را بر میداشتن و کنار دیوار کاهگلی می نشتن و شروع به خواندن می کردند . گویی که همه امده اند مراسم ختم و یا برای ختم مردی که از جلوی خانه شان می گذرد قرانی بخوانند و فاتحه ای بگویند و چایشان را بخورند و به دنبال کار وبارشان بروند و بگویند خدا رحمت کند ِ مردی خوبی بود ِ حیف شد … جوان بود. مرد از اخرین خانه ها که گذشت ایستاد ِ درست در همین جا بود که پدربزرگش پدرش را به دوش کشیده بود و به سمت قبرستانی برده بود غ پدرش تعریف کرده بود و که پسران پدران را چگونه به شانه کشیده و به سمت قبرستان برده و به خاک سپرده بودند و افسوس خورده بودند که هر روز باید پسران جنازه پدرانشان را بر دوش بگیرند . پدران در جنگ کشته می شدند ِ هر ساله رسم بر این بود که پدری در قریه در جنگ بهار که بین انها و کوچ نشینان در می گرفت کشته می شدند و بعد مردان قریه به شهر می رفتن و عارض می شدند که به دولت که زمین هایشان چور ِ محصولشان سوزانده ِ خانه شان خراب ِ مردشان کشته شده است و عریضه را می سپردند به دولت که عریضه روی عریضه انباشته شود . مادر بزرگ یادش می اید که یک ص عریضه را خود نوشته و به دست مردان سپرده است ِ مادر بزرگ صد و بیست سال عمر کرده بود و تنها زن سواد دار بود که به خط شهر می توانست عریضه بنویسد و عریضه روی عریضه انباشته کند . تفنگ را در دست فشرد و به سمت کوه رفت ِ زیر لب زمزمه می کرد ِ چشم در مقابل چشم ِ خون در مقابل خون . کارد به استخوانش رسیده بود ِ سالها به چشم دیده بود که چطور پسران جنازه پدران به به دوش می کشند و به قبرستان می برند . جنازه پدر را به دوش گرفته بود به سمت خانه حرکت کرده بود ِ همه به دنبالش رفته بودند و پایین رایزینه ها ایستاده بودند تا او جنازه را داخل مهمان خانه بگذارد و تفنگش را به دست بگیرد و روی رایزینه ایستاد شود و به چشم های همه نگاه کند و بگوید تا زنده جانشان را گور نکنم جنازه پدرم در خانه می ماند . بس است جنازه به قبرستان بردن ِ به اندازه قبرستان دو چند قبرستان باید بسازند ِ نه زنده جانی نمیمانم که قبر بکند از رایزینه ها پایین رفت و یک راست به سمت کوه که روبه رویش بود حرکت کرد ِ از جلوی خانه ها که می گذشت و زنان از دروازه های نیمه باز با چشم هایی گریان به او نگاه می کردند و در را محکم می بستن و به سمت طاقچه خانه می رفتن و قران را بر میداشتن و کنار دیوار کاهگلی می نشتن و شروع به خواندن می کردند . گویی که همه امده اند مراسم ختم و یا برای ختم مردی که از جلوی خانه شان می گذرد قرانی بخوانند و فاتحه ای بگویند و چایشان را بخورند و به دنبال کار وبارشان بروند و بگویند خدا رحمت کند ِ مردی خوبی بود ِ حیف شد … جوان بود. مرد از اخرین خانه ها که گذشت ایستاد ِ درست در همین جا بود که پدربزرگش پدرش را به دوش کشیده بود و به سمت قبرستانی برده بود غ پدرش تعریف کرده بود و که پسران پدران را چگونه به شانه کشیده و به سمت قبرستان برده و به خاک سپرده بودند و افسوس خورده بودند که هر روز باید پسران جنازه پدرانشان را بر دوش بگیرند . پدران در جنگ کشته می شدند ِ هر ساله رسم بر این بود که پدری در قریه در جنگ بهار که بین انها و کوچ نشینان در می گرفت کشته می شدند و بعد مردان قریه به شهر می رفتن و عارض می شدند که به دولت که زمین هایشان چور ِ محصولشان سوزانده ِ خانه شان خراب ِ مردشان کشته شده است و عریضه را می سپردند به دولت که عریضه روی عریضه انباشته شود . مادر بزرگ یادش می اید که یک ص عریضه را خود نوشته و به دست مردان سپرده است ِ مادر بزرگ صد و بیست سال عمر کرده بود و تنها زن سواد دار بود که به خط شهر می توانست عریضه بنویسد و عریضه روی عریضه انباشته کند . تفنگ را در دست فشرد و به سمت کوه رفت ِ زیر لب زمزمه می کرد ِ چشم در مقابل چشم ِ خون در مقابل خون . کارد به استخوانش رسیده بود ِ سالها به چشم دیده بود که چطور پسران جنازه پدران به به دوش می کشند و به قبرستان می برند . جنازه پدر را به دوش گرفته بود به سمت خانه حرکت کرده بود ِ همه به دنبالش رفته بودند و پایین رایزینه ها ایستاده بودند تا او جنازه را داخل مهمان خانه بگذارد و تفنگش را به دست بگیرد و روی رایزینه ایستاد شود و به چشم های همه نگاه کند و بگوید تا زنده جانشان را گور نکنم جنازه پدرم در خانه می ماند . بس است جنازه به قبرستان بردن ِ به اندازه قبرستان دو چند قبرستان باید بسازند ِ نه زنده جانی نمیمانم که قبر بکند از رایزینه ها پایین رفت و یک راست به سمت کوه که روبه رویش بود حرکت کرد ِ از جلوی خانه ها که می گذشت و زنان از دروازه های نیمه باز با چشم هایی گریان به او نگاه می کردند و در را محکم می بستن و به سمت طاقچه خانه می رفتن و قران را بر میداشتن و کنار دیوار کاهگلی می نشتن و شروع به خواندن می کردند . گویی که همه امده اند مراسم ختم و یا برای ختم مردی که از جلوی خانه شان می گذرد قرانی بخوانند و فاتحه ای بگویند و چایشان را بخورند و به دنبال کار وبارشان بروند و بگویند خدا رحمت کند ِ مردی خوبی بود ِ حیف شد … جوان بود. مرد از اخرین خانه ها که گذشت ایستاد ِ درست در همین جا بود که پدربزرگش پدرش را به دوش کشیده بود و به سمت قبرستانی برده بود غ پدرش تعریف کرده بود و که پسران پدران را چگونه به شانه کشیده و به سمت قبرستان برده و به خاک سپرده بودند و افسوس خورده بودند که هر روز باید پسران جنازه پدرانشان را بر دوش بگیرند . پدران در جنگ کشته می شدند ِ هر ساله رسم بر این بود که پدری در قریه در جنگ بهار که بین انها و کوچ نشینان در می گرفت کشته می شدند و بعد مردان قریه به شهر می رفتن و عارض می شدند که به دولت که زمین هایشان چور ِ محصولشان سوزانده ِ خانه شان خراب ِ مردشان کشته شده است و عریضه را می سپردند به دولت که عریضه روی عریضه انباشته شود . مادر بزرگ یادش می اید که یک ص عریضه را خود نوشته و به دست مردان سپرده است ِ مادر بزرگ صد و بیست سال عمر کرده بود و تنها زن سواد دار بود که به خط شهر می توانست عریضه بنویسد و عریضه روی عریضه انباشته کند . تفنگ را در دست فشرد و به سمت کوه رفت ِ زیر لب زمزمه می کرد ِ چشم در مقابل چشم ِ خون در مقابل خون . کارد به استخوانش رسیده بود ِ سالها به چشم دیده بود که چطور پسران جنازه پدران به به دوش می کشند و به قبرستان می برند . جنازه پدر را به دوش گرفته بود به سمت خانه حرکت کرده بود ِ همه به دنبالش رفته بودند و پایین رایزینه ها ایستاده بودند تا او جنازه را داخل مهمان خانه بگذارد و تفنگش را به دست بگیرد و روی رایزینه ایستاد شود و به چشم های همه نگاه کند و بگوید تا زنده جانشان را گور نکنم جنازه پدرم در خانه می ماند . بس است جنازه به قبرستان بردن ِ به اندازه قبرستان دو چند قبرستان باید بسازند ِ نه زنده جانی نمیمانم که قبر بکند از رایزینه ها پایین رفت و یک راست به سمت کوه که روبه رویش بود حرکت کرد ِ از جلوی خانه ها که می گذشت و زنان از دروازه های نیمه باز با چشم هایی گریان به او نگاه می کردند و در را محکم می بستن و به سمت طاقچه خانه می رفتن و قران را بر میداشتن و کنار دیوار کاهگلی می نشتن و شروع به خواندن می کردند . گویی که همه امده اند مراسم ختم و یا برای ختم مردی که از جلوی خانه شان می گذرد قرانی بخوانند و فاتحه ای بگویند و چایشان را بخورند و به دنبال کار وبارشان بروند و بگویند خدا رحمت کند ِ مردی خوبی بود ِ حیف شد … جوان بود. مرد از اخرین خانه ها که گذشت ایستاد ِ درست در همین جا بود که پدربزرگش پدرش را به دوش کشیده بود و به سمت قبرستانی برده بود غ پدرش تعریف کرده بود و که پسران پدران را چگونه به شانه کشیده و به سمت قبرستان برده و به خاک سپرده بودند و افسوس خورده بودند که هر روز باید پسران جنازه پدرانشان را بر دوش بگیرند . پدران در جنگ کشته می شدند ِ هر ساله رسم بر این بود که پدری در قریه در جنگ بهار که بین انها و کوچ نشینان در می گرفت کشته می شدند و بعد مردان قریه به شهر می رفتن و عارض می شدند که به دولت که زمین هایشان چور ِ محصولشان سوزانده ِ خانه شان خراب ِ مردشان کشته شده است و عریضه را می سپردند به دولت که عریضه روی عریضه انباشته شود . مادر بزرگ یادش می اید که یک ص عریضه را خود نوشته و به دست مردان سپرده است ِ مادر بزرگ صد و بیست سال عمر کرده بود و تنها زن سواد دار بود که به خط شهر می توانست عریضه بنویسد و عریضه روی عریضه انباشته کند . تفنگ را در دست فشرد و به سمت کوه رفت ِ زیر لب زمزمه می کرد ِ چشم در مقابل چشم ِ خون در مقابل خون . کارد به استخوانش رسیده بود ِ سالها به چشم دیده بود که چطور پسران جنازه پدران به به دوش می کشند و به قبرستان می برند . جنازه پدر را به دوش گرفته بود به سمت خانه حرکت کرده بود ِ همه به دنبالش رفته بودند و پایین رایزینه ها ایستاده بودند تا او جنازه را داخل مهمان خانه بگذارد و تفنگش را به دست بگیرد و روی رایزینه ایستاد شود و به چشم های همه نگاه کند و بگوید تا زنده جانشان را گور نکنم جنازه پدرم در خانه می ماند . بس است جنازه به قبرستان بردن ِ به اندازه قبرستان دو چند قبرستان باید بسازند ِ نه زنده جانی نمیمانم که قبر بکند 
از رایزینه ها پایین رفت و یک راست به سمت کوه که روبه رویش بود حرکت کرد ِ از جلوی خانه ها که می گذشت و زنان از دروازه های نیمه باز با چشم هایی گریان به او نگاه می کردند و در را محکم می بستن و به سمت طاقچه خانه می رفتن و قران را بر میداشتن و کنار دیوار کاهگلی می نشتن و شروع به خواندن می کردند . گویی که همه امده اند مراسم ختم و یا برای ختم مردی که از جلوی خانه شان می گذرد قرانی بخوانند و فاتحه ای بگویند و چایشان را بخورند و به دنبال کار وبارشان بروند و بگویند خدا رحمت کند ِ مردی خوبی بود ِ حیف شد … جوان بود. مرد از اخرین خانه ها که گذشت ایستاد ِ درست در همین جا بود که پدربزرگش پدرش را به دوش کشیده بود و به سمت قبرستانی برده بود غ پدرش تعریف کرده بود و که پسران پدران را چگونه به شانه کشیده و به سمت قبرستان برده و به خاک سپرده بودند و افسوس خورده بودند که هر روز باید پسران جنازه پدرانشان را بر دوش بگیرند . پدران در جنگ کشته می شدند ِ هر ساله رسم بر این بود که پدری در قریه در جنگ بهار که بین انها و کوچ نشینان در می گرفت کشته می شدند و بعد مردان قریه به شهر می رفتن و عارض می شدند که به دولت که زمین هایشان چور ِ محصولشان سوزانده ِ خانه شان خراب ِ مردشان کشته شده است و عریضه را می سپردند به دولت که عریضه روی عریضه انباشته شود . مادر بزرگ یادش می اید که یک ص عریضه را خود نوشته و به دست مردان سپرده است ِ مادر بزرگ صد و بیست سال عمر کرده بود و تنها زن سواد دار بود که به خط شهر می توانست عریضه بنویسد و عریضه روی عریضه انباشته کند . تفنگ را در دست فشرد و به سمت کوه رفت ِ زیر لب زمزمه می کرد ِ چشم در مقابل چشم ِ خون در مقابل خون . کارد به استخوانش رسیده بود ِ سالها به چشم دیده بود که چطور پسران جنازه پدران به به دوش می کشند و به قبرستان می برند . جنازه پدر را به دوش گرفته بود به سمت خانه حرکت کرده بود ِ همه به دنبالش رفته بودند و پایین رایزینه ها ایستاده بودند تا او جنازه را داخل مهمان خانه بگذارد و تفنگش را به دست بگیرد و روی رایزینه ایستاد شود و به چشم های همه نگاه کند و بگوید تا زنده جانشان را گور نکنم جنازه پدرم در خانه می ماند . بس است جنازه به قبرستان بردن ِ به اندازه قبرستان دو چند قبرستان باید بسازند ِ نه زنده جانی نمیمانم که قبر بکند از رایزینه ها پایین رفت و یک راست به سمت کوه که روبه رویش بود حرکت کرد ِ از جلوی خانه ها که می گذشت و زنان از دروازه های نیمه باز با چشم هایی گریان به او نگاه می کردند و در را محکم می بستن و به سمت طاقچه خانه می رفتن و قران را بر میداشتن و کنار دیوار کاهگلی می نشتن و شروع به خواندن می کردند . گویی که همه امده اند مراسم ختم و یا برای ختم مردی که از جلوی خانه شان می گذرد قرانی بخوانند و فاتحه ای بگویند و چایشان را بخورند و به دنبال کار وبارشان بروند و بگویند خدا رحمت کند ِ مردی خوبی بود ِ حیف شد … جوان بود. 
پدران در جنگ کشته می شدند ِ هر ساله رسم بر این بود که پدری در قریه در جنگ بهار که بین انها و کوچ نشینان در می گرفت کشته می شدند و بعد مردان قریه به شهر می رفتن و عارض می شدند که به دولت که زمین هایشان چور ِ محصولشان سوزانده ِ خانه شان خراب ِ مردشان کشته شده است و عریضه را می سپردند به دولت که عریضه روی عریضه انباشته شود . مادر بزرگ یادش می اید که یک ص عریضه را خود نوشته و به دست مردان سپرده است ِ مادر بزرگ صد و بیست سال عمر کرده بود و تنها زن سواد دار بود که به خط شهر می توانست عریضه بنویسد و عریضه روی عریضه انباشته کند . 
تفنگ را در دست فشرد و به سمت کوه رفت ِ زیر لب زمزمه می کرد ِ چشم در مقابل چشم ِ خون در مقابل خون . 
کارد به استخوانش رسیده بود ِ سالها به چشم دیده بود که چطور پسران جنازه پدران به به دوش می کشند و به قبرستان می برند . جنازه پدر را به دوش گرفته بود به سمت خانه حرکت کرده بود ِ همه به دنبالش رفته بودند و پایین رایزینه ها ایستاده بودند تا او جنازه را داخل مهمان خانه بگذارد و تفنگش را به دست بگیرد و روی رایزینه ایستاد شود و به چشم های همه نگاه کند و بگوید تا زنده جانشان را گور نکنم جنازه پدرم در خانه می ماند . بس است جنازه به قبرستان بردن ِ به اندازه قبرستان دو چند قبرستان باید بسازند ِ نه زنده جانی نمیمانم که قبر بکند 
حالا نوبت انهاست که پدرانشان را به قبرستان ببرند و یاد بگیرند روزی اگر کارد به استخوان دهقان رسید کاخ شان را نابود می کنیم . آسیاب به نوبت می چرخد حالا اسیاب مرگ انها خواهد چرخید …

مرد از اخرین خانه ها که گذشت ایستاد ِ درست در همین جا بود که پدربزرگش پدرش را به دوش کشیده بود و به سمت قبرستانی برده بود غ پدرش تعریف کرده بود و که پسران پدران را چگونه به شانه کشیده و به سمت قبرستان برده و به خاک سپرده بودند و افسوس خورده بودند که هر روز باید پسران جنازه پدرانشان را بر دوش بگیرند . 

۰۶ آبان، ۱۳۹۲

تکرار یک عشق بند نام ...

تکرار یک عشق بد نام 

نشسته است پشت میز کافه ای در خیابان پاریس و به زبان کوچه پس کوچه های کابل با مجنون از عشق حرف میزند . به تله که می افتد مجنون تمام تقصیر را به گردن لیلا می اندازد که یک روز که برای خریدن شاخه گل رز افریقایی رفته بود با مردی خوش تیپ که تیپ چرمی زده بود اشنا میشود . نامش شیرین و لبانش ترک برداشته از بوسه های نیمه شب در بارهای فرانسه . 
از خسرو گلایه میکند و از خالکوبی مجنون می گوید که روی باسنش کشیده است . میگوید که مجنون عضو گروه همجنس بازان قندهار شده است و شبها روی کوه های تورا بورا دور هم جمع میشود و برای اسامه به روش سرخ پوست های کره شمالی تلگراف میفرستن . 
میگوید که مجنون تیک گردن دارد و هر ده دقیقه یک بار گردنش را به سمت صحرا میچرخاند و لیلا زیر لب لمس میکند . 
میگویند که لیلا پارکینوس گرفته است و این روزها که برای افتتاح مشعل المپیک بینوایان رفته است مشعل را به اشتباه به چاهای نفت شیخ عرب زده است و هر روز تانکر های نفت در خیابانهای بغداد به صورت وایلس منفجر میشود وبعد القاعده های خانه نشین پست فیس بوکشان حملات را به گردن میگیرند و پز میدهند . 
می بوسد لبان مجنون را و کافه تخل سفارش میدهد و با غیبت شیرین کافه هایشان را هم میزنن . 
نشسته ای ... 
بلند میشوم و در خیابان پشت تریبون ایساف قرمز قشنگ دوست داشتنی را میبینم و برایش دست تکان میدهم و با ژنرال بی ستاره ای سر قیمتش چانه میزنم . وقتی فکش را به زمین چسباندم با افتخار سرم را بالا میگیرم و میگویم که خانم را سر فرصت می اورم که پرو کنه تا برای مهمانی شب چند شب قبل لباس تازه داشته باشه . 
سیبیلم را چرب میکنم و استخوان را که تکه های گوشت هنوز ازش اویزان هست به گدای میدهم  . سی بیل را که پشت وانت می اندازم یک راست به سر مزارع حشیش میروم و سر سرکارگرم فریاد میزنم که انارهای امسال چرا اینقدر رنگ پریده هستن . 
از باغ خیارهای همسایه تازگی ها دست برد زده اند و ردش را تا شعرهای حافظ گرفته اند . میگویند شیرین شبها خیار ها را به حمام میبرد و نمیدانند که وقتی بیرون می اید خنده بر لب دارد و پوستش تازه تر شده است . 
فایده این کافه ها به شیرین و لیلا و انجلا هم میرسد و ضررش برای من . 
یک اس ام اس بهانه ای است برای حرفهای تکراری من و تو . 
سلام ... خوبی 
درود ... تو خوبی 
همینجا قصه به اب می افتند و دست و پا میزند و نیروهای دریایی چند کشور متخاصم رودخانه کابل دست به دست هم میدهند . من بوی ابهای صبح جمعه را دوست ندارم و به اب نمیزنم .در خشکی می ایستم و حمام افتاب میگیرم . 

زندگی صفر درجه 
کاوه ایریک 

۳۰ مهر، ۱۳۹۲

گور در نقطه صفر مرزی

گور در نقطه صفر مرزی


تلفن زنگ میخورد و صدای اشنایی به گوش میرسید ِ اما نمیدانم کی هست نامش را فراموش کردم . میپرسم کی هستی ؟
میگه رضا هستم
بعد از شنیدن دوستی قدیمی و هم دوره بچه گی هایم کلی ذوق میکنم . شماره افغانستان هست میپرسم کجا هستی میگه مزار شریف هستم کابل که بودم دنبالت خیلی گشتم اما پیدایت نکردم .
میگم خوبی خودت . سکینه خوبه ؟ دخترتون چطوره ؟
به اسم سکینه که میرسم بغضش میترکد و اشک در چشمانش سرازیر میشود . میگه همه چیمون رو فروختیم و قاچاقی به طرف ترکیه حرکت کردیم . شب که از مرز می گذشتیم مرزبانان تیر شلیک کردند و سکینه تیر خورد . چند ماهی هست که دیگه نیست .بعد من و دخترم به ترکیه رسیدیم و بعد از چند ماه الافی برگشت خوردم و الان مزار هستم .
دیگه نمیتونیم حرف بزنیم خداحافظی میکنیم تا چند روز دیگه که در کابل هم دیگه رو ملاقات کنیم .
رضا و سکینه دوستهای دوران کودکی ام بودند و با هم در یک محل بزرگ شده بودیم . سکینه یکی از زیباترین دخترهای محل بود . زیبا و دوست داشتنی . چند سال پیش که امدم انها عروسی کردند و حالا دختری ۴ ساله دارند .
بهتره بگم داره . حالا رضا مانده است و یادگار سکینه که دختری زیبا باید باشه . هنوزندیدمش اما فکر میکنم دختر زیبایی باشه . مثل مادرش زیبا و با وقار
تمام زندگی شان را فروختن و به امید زندگی راحتی راهی مرز ها شدند و حالا سکینه در نقطه صفر مرزی ترکیه و ایران مانده است و رضا اواره تر از گذشته شده است . با دختری بدون مادر .
بدون مادر سخت است ِ چون کشیده ام بی مادری رو ِ کشیده ام در نقطه صفر مرزی ماندن را . لعنت به این روزگار در جبر جغرافیایی به دنیا می اییم که باید دوستهایمان و همسفرهایمان را در نقطه صفر مرزی جا بزاریم و اواره جهان شویم .
امشب برای سکینه شمع روشن کردم و برایی دخترش گریستم . برای خودم ِ برای تو ِ برای تمام مردم این جبر جغرافیایی کثیف

زندگی صفر درجه
کاوه ایریک

ریتم شلوار لی با دامن مشکی در خیابان شخم زده


ریتم شلوار لی با دامن مشکی در خیابانهای شخم زده .





نمیشود از ذهن این پیر زن زیبا بیرون امد و جلوی کفشهای قرمز دختر قد بلند با دامنی کوتاه و شلوار لی راه رفت که وقتی پاهایش را روی زمین میکشد سنگ ریزه های کف خیابان خش برمیدارد . مال پدرت که نیست پاهایت را بلند کن  بلند بلند تا از زمین کنده بشوی . خاک توسرت با اون قر دادنت . 

دختر احمق قر را اینجوری نمیدن . راه رو که اینجوری نمیرن ِ لبخند رو که اینجوری نمیزنن ِ عشوه را که اینجوری نمیان ِ گوش کن به من . سرت رو بالا میگیری و سینه هایت را جلو میدهی و کمرت را با ریتم پاهایت هماهنگ میکنی و وقتی پای راست را جلومیگذاری باسنت را به سمت چپ میدهی و وقتی پاهای چپت را جلو میگذاری باسنت را به سمت راست و بالا تنه ات را کمی به سمت چپ میچرخانی . ببین باید هماهنگ بشی . 

ببین باید بدنت ریتم داشته باشد ِ بدنت باید با نسیم همخوانی داشته باشد . باید نور را حس کند و خیابان را پرواز کنی . زیبا راه رفتن نه به چشم های هیز این شهر بستگی دارد نه به شوهر داشتن و مجرد بودن و زن بودن و مرد بودن . 

زیبا راه رفتن مثل ریتم ساعت های بابا بزرگ است که وقتی از حرکت باز می افتد دلش میگیرد . راه رفتن رو از مادربزرگ پیر باید یادگرفت که لبانش هر روز با گلهای باغچه همخوانی دارد . نسیم بین موهایش مست میشود و قتی به خیابان میزند شهر زیبا تر میشود . زندگی ریتم میگیرد و جریان خون در قلب به جریان می افتند و رودخانه ای تغیان گر ارام میشود . 

راه میروی انگار گاوه اهن گرفته اند و خیابان را شخم میزنن و سنگ لاخت های این شهر پاهایم را نگران قرار نرسیده ای میکند . پیر زن راه میرفت و پشمک میخورد و لبخند میزد . خیلی وقت هست این شهر گاوه اهن هایش را به خیابان بسته است . 

ببین دختر قشنگ راه برو . برای خودت راه برو نه برای چشم ها  و گوش ها . زیبا باش و زیبا بمان تا بتونی این شهر مردانه را با طنازی هایت نرم و ارام کنی و دنیای زیبا بسازی . 

تو اگر مثل یک گرگدن خسته راه بروی که دیگر فاتحه این شهر را باید خواند . ساعتش را لای لای لای گل های رودخانه ای که از نفس کشیدن افتاده است دفن کرد . فقط زیبا راه برو همین .

اش نذری .

آش نذری 



ان وقت ها حیاط خانه ما که تابستان می امد ُ پر می شد از زن های همسایه  ِزن های همسایه دور تا دور سفره ای بزرگ که وسط حیاط پهن میشد مینشستند و با چادرهای گلدار به سر میخندیدند ُ قصه میگفتن و محله به نقد میگرفتن ِ 

از مریم گرفته تا سارا و شکیلا و رضا و امان و سفیر سویس ُ پسر مو بلوندی که پشت در چشم  به تلویزیون دوخته بود تا ملنا را تا اخر بگرید ِ میگفتن  و بلند بلند میخندیدن ِ بعدی سبد سبد سبزی خالی میشد داخل سفره و سبد سبد به تشت ها ریخته میشد و صدیقه و سارا شلنگ اب را درون سبزی ها فرو میبردند و اب که بالا می امد دستهایشان را میان سبزیها فرو میکردند و سبد سبد سبزی اب میکشیدن . 

اخر فیلم که میرسید در را باز میکردم و با صدای بلند یا الله میگفتم و چشمم رو به کاشی ها میدوختم و به گوشه حیاط میرفتم و در درستشویی را باز میکردم . وقتی مینشستم و برای ملنا اشک میریختم و به فکر این بودم که بروم و افرا را از انقلاب بگیرم و شب در تنهایی اش بگریم . 

از دستشویی که میزدم بیرون پایم را داخل اتاق نمیکردم که زن ها صدا میزدند بیا و کمک کن ِ سبد سبد سبزی را داخل ماشین سبزی خرد کن میرختم و تشت تشت سبزی های ریز شده را سمیه و سارا و سمانه میبردند . 

زن ها کلان سن دیگ را روی اجاق میگذاشتن و اتش میزدند و صفورا و حیمده شلنگ اب را داخل دیگ ها میکردند و نا نیمه اب میکردند و بعد سهم اب اضافه را به طرف من پاش میدادند . 

بهانه میگرفتم و فرار میکردم و خود را به اتاق میرساندم و چشم به تلویزیون میدوختم و دی وی دی جدید را داخل دستگاه میماندم . صدا را بلند میکردم و صدای موسیقی متن فیلم با صدای  صلوات زن های داخل حیاط بلند میشدند و خاله اقا گل بلند بلند برای من دعا میکرد و حمیده و زهرا و حبیبه  بلند بلند انشالله میگفتن و بلند بلند میخندیدند و دختران دیگه بلند بلند دست میزدند . 

چشم به تلویزیون میدوختم و تا اخر فیلم سر نمیچرخانم . صدا را بلند تر میکردو خاله در را نیمه باز میکردو میگفت که صدایش را کم کنم بده . زن ها  ناراحت میشوند . اصلا چرا خونه ای بیا برو بیرون . 

تلویزیون را خاموش میکردم و قدم در کوچه ها میزدم و به کوچه باغ میرسیدم . دخترها در ایستگاه پیاده میشدند و در دسته های چند نفره به طرف محل می امدند دبیرستان میرفتن و قدهایشان بلند و جوان بودند . 

می ایستادم و گاهی صدای سلامی در گوشم اشنا میشد . سلام میکردم و سرم را برنمیگردانم . به روبه رو نگاه میکردم و دختری را چشم به راه بودم . از همان سر خیابان که میپیچید به کوچه باغ لبخند میزد و گاهی میان درختان کوچه باغ پنهان میشد و بعد از میان درختان جلوترسرک میکشید و می امد . 

نزدیک که میشد کیفش را روی شانه اش جابه جا میکردو از میان کیف ساندیس رو درمی اورد و نی را میزد به داخلش و سمت من میکرد . نی رو میزدم  به لب و کنار جوی اب مینشستیم و اب میوه میخوردیم . 

از اتفاقات صبح تا ظهر دبیرستان میگفت و از دخترهایی که تمام حرفهایشان پسرهای جوان بودند و خیالات اسب سفید با مردی از هقت خان رستم گذشته . 

از فیلم ها ُ کتاب هاِ شعرها و داستان ها و رمان های جدید میگفتم وبلند میشدیم و کوچه باغ را تا محل قدم میزدیم . به محل که میرسیدیم از هم جدا میشدیم و من از کوچه فرعی میدویدم و سر کوچه به هم میرسیدیم و او تا انتهای کوچه بن بست میرفت و من در اولین در کوچه سرمان را میکشیدیم و لبخند میزدیم . 

زن ها کاسه ها را پر میکردند وبا  کشک و سیر و پیاز داغ را روی  اش داخل کاسه شکل میکشیدن . به دراتاق میرسیدم و کاسه اش جلوی صورتم میشد . کاسه را نگاه میکردم ُ اسمم را با کشک نقاشی کرده بود سرم را بالا می اروم صورتش میان چادر گلدار گل می انداخت و لبخند میزد و ذل میزد و من میماندم با دستانی لرزان زیرکاسه اش نذری زنان محل مان . 

قبول باشه 

براتون دعا کردم ِ راستش مادرم نمیذاشت بیام به هزار تا بهانه امدم میخواستم صبح بیام داخل اتاق ببینمت اما نمیشد خودتون میدونید . اگه شد جمعه بریم حرم و کمی صحبت کنیم . خیلی چیزها توی دلم هست که باید بگم میدونید باید بگم 

اش رو کنار تلویزیون میزاشتم و دکمه قرمز را فشار میدادم و چشم به تلویزیون میشدم . عصر تلویزیون را خاموش میکردم و اش نذری رو  توی طبقه دوم یخچال گذاشتم م  . 





زندگی صفر درجه 

کاوه ایریک 

موریانه خیابان

موریانه خیابان 



چادری اش گیر کرده است میان دندانهایش و خیابان ها ُ سر میخورد از پله های برقی به زیر چتر مرد ماشه کش ِ پاشنه اش را بالا میکشد و چادرش را مرتب میکند و به تخت میزند . تخت را روی هم چفت میکند و میان ضربه ها جوش میزند دل را ِ قل میخورد میان کاموای همسایه با زبان فرانسوی مرد شمال افریقایی . 

حالا تخت هست خیالبافی هایش که ایستگاه مترسکش را عوض کرده و میان چنین دامن دختر قد بلند برزیلی تانگو را به سبک بچه بازهای قندهار میده میده برقصد . استخوانهایش ریشتر های لبان دختران را اندازه میگیرد و این اخرین زلزله بدون ریش است که از ریشتر پایین تر است و از سوتین قرمز گلابی مرد اهل چک نقد و پول پیش صراف شاهزاده گذاشته . 

دسته دسته لبانش را توی خاک انداز خیس میکند و از چین دروازه های برلین عرق میریزد تا به خیابان میرزا رضای شیرازی برسد و فردوسی را دست بند بزند و مدال افتخار بگیرد . 

سوزن نخ کند و چین چادرش را از خیابان جمع کند . حواسش جمع شود و ضرب در سوتین های فروخته نشده روی کراچی های کنار خیابان شاهزاده بماند . 

عروس را نه دامادی بود نه سرمای خوردگی که هوشش را به بینی بلندش ببرد که ابش تمام جهان را چه کند . چند درصد بدن انسانیش را اب و چند درصد چین ها صورتش را خیابان دندان گرفته است . 

شب بود و او به خیارهای چینی صبح بخیر میگفت و بدرودش را به پاریس میداد وسگان هنوز پارس میکردند و عوعویش فیس بوک را گرفته بود . 

زندگی صفر درجه 

کاوه ایریک 

۳۰ تیر، ۱۳۹۲



بیا همین جا روی همین پل
سیگارمان را اتش بزنیم
عابران فکر کنند 
چه عاشقانه همدیگر را دوست داریم 
برایمان لبخند بزنند 
نوستالژی هایشان رنگ بگیرد 
من و تو 
فقط تنهایمان را دود میکنیم 
درست مثل یک دوست معمولی 

زندگی صفر درجه 
کاوه ایریک


من شعر میشوم
قافیه اش با تو
نه اصلا میخواهی سپید بسرا
وقتی تو باشی
جهان ریتمش را با تو
همخوان میشود .

زندگی صفر درجه
کاوه ایریک

۲۶ تیر، ۱۳۹۲



دوست داشتن تو 
بانو 
کار کثیفی است 
که باید 
تمیز انجام شود 

زندگی صفر درجه 
کاوه ایریک



چیده است پیاله ها را پس و پیش 
تلخ برای من 
شیرین برای درویش 
کجای قصه بودیم 
نقطه سر خط بودیم 
پشت کافه 
اتفاق بد بودیم 
هوای گرفته اتاق 
دست توی دست 
انتهای خط بودیم 
چشم روی کتاره ها 
دو عاشق روی پل 
سرخ مردد بودیم 

زندگی صفر درجه 
کاوه ایریک