۱۰ فروردین، ۱۳۹۲



۳۰ اسفند، ۱۳۹۱

                                                                                               ما عید نداریم 


سال جدید شروع شد و سالی هم گذشت ، این چندیم سال هست که در کابل هستم و سال نو را با دلهره شروع میکنم ، این سال با همه سالهایی که گذشت متفاوت بود ، زندگی در افغانستان همیشه مشکل بوده و خواهد بود ، عید به عنوان یک تغییر طبیعت، میتواند سرچشمه روزهای خوب باشد، با شدیدترین جملات محکوم میشود ، ملاها در تخت های شاهانه خود با جملات شدید جشن گرفتن نوروز را کفر میدانند و ان را یک عمل شیطانی وکفر میپندارند . تلویزیون ها و رسانه ها هم در این سالهای اخر به کمتر کردن برنامه های عیدی خود پرداخته اند ، اولین پیام نوروزی را در افغانستان سفیر امریکا به ملتی نگون بخت تبریک گفت و ارزوی سالی جدید و خوش را کرد ،
ریاست جمهوری سکوت میکند و هیچ لبخندی از کاخ جمهور به گوش نمیرسد ، ملاها در کاخهایشان جشن گرفتن بهار را متعلق به اتش پرستان میکند و اعلام میدارند که باید فرهنگ افغانی زنده نگه داشته شود .
سالهاست که سوالم این شده ، فرهنگ ؟؟؟؟
دارم به این فکر میکنم که در این سال قرار هست چند انتخار در مدرسه های دینی پاکستان باردار از تفکرات قرون وسطایی حامله شوند و خیابانهای کابل را انتحار کنند ؟
قرار هست چند دختر دیگر به خاطر عشق و دوست داشتن زنده به گور شوند و شکیلاهایی لذت مردان قدرت شوند ، قرار هست چند مدرسه سوزانده شود ؟ چند و چند ...
ببخشید که اینقدر نا امید صحبت میکنم و عید همه را خراب میکنم اگر کسی دوست ندارد میتواند مرا همین لحظه حذف کند . همانطور که ارزو میکنم در ذهن این جهان حذف بشویم تا دیگر هیچ وقت هویتت سرتیتر سیاه ترین خبرهای جهان نباشد .
عمو یادگار
مرد کینه دار
مستی یا هوشیار
خوابی یا بیدار ؟
مستیم و هوشیار از تلخی های روزگار ، پشت پنجره ها سیگارهایمان را دود میکنیم و خواب روزهای خوب را میبینم ، روزهایی که ارزوی هر ادمی میتواند باشد، به نیاکانم می اندیشم که چه کرده اند که چنین سرنوشت تلخی را برای ما رقم زده اند و این سرزمین تلسم شده را به یادگار گذاشته اند ،، تلخترین سال را شروع میکنیم و شاید تاریخ بازگردد به روزهای جنگ های داخلی ، جنگ خانه به خانه ، کوچه به کوچه و خیابان به خیابان جنازه را تصور میکنم ،
اسد میگفت که این بار دیوانه ای خواهد شد که تاریخ در خود ندیده باشد ،
وقتی طبیعت توقف میکند هنر اغاز میشود ،

اگر بهار را دیدید سلام مرا هم برسانید ،
و طبیعت سکوت کرده است از این همه کفر گویی ملاهای کاخ نشین به خاطر کودکانی که متولد میشوند و میتوانند امید این سرزمین باشد اما هیچ امیدی متولد نمیشود در این سرزمین که ارزوی این روزهایم شود ، فردا اولین روز بهار هست و نمیدانم چند خبر انتحار میتواند سر تیتر روزنامه شود ، ؟؟؟؟؟؟

زندگی صفر درجه
کاوه آیریک
0-0-000

۲۷ اسفند، ۱۳۹۱

درش را گل بگیریم 

چند روز هست که خیابانهای کابل را حرام کرده ام بر خود ، همنشینی و هم صحبتی با دوستان را به گوشه نشینی در اتاق کوچکم ترجیح میدهم ، به سقف چشم دوخته ام ، به راه رفتن کبوتران  در سقف گوش میدهم ، گوشه ای کمین میکنم وقتی پایین امدند ، به پاهایم فشار می اورم و دستهایم را روی زمین پرت میکنم ، کبوتر را گوشه اتاق اسیر میکنم و امانش نمیدهم ، با دندانهایم گردنش را فشار میدهم تا راه نفس کشیدنش بند بیاید بعد از چند بار دست و پا زدن ارام میگیرد و سر مست از شکاری که کرده ام به تخوابم پناه میبرم ، اینجا درست کنار من دراز کشیده است و به سقف چشم دوخته ایم ، هر دوی ما ، امشب شکمم سیر هست شاید صبحانه فردا بتوانم بخورمش ،
کتابهایم را در کارتن میبندم ، مبانی فسلفه هنر ، تاریخ تاتر جهان و سینمای  جهان را با فیلم نامه هایش و نمایشنامه هایش  همه را یک به یک درون کارتن می اندازم و دسته دسته کنار یکدیگر قرار میدمشان .
به فرهنگ نمادها که میرسم دلم میگیرد ، شاید روزی دلم برایشان تنگ شود ، تصمیم گرفته ام زمین کوچکی در ولایت دور اتفاده مرکزی برای خودم بخرم ، صبح از پستان مادیانی شیر بدوشم و روزها را مستانه در کوهها به دنبال بز مستی بگردم که زندگی برایش از صخره ای به صخره ای دیگر پریدن هست .
شب خسته از گردش در کوه ها به خانه بیاییم و در گوشه ای تندور خانه زنی را مست در اغوش بگیرم که بوی چلمه های تازه از گیسوانش مرا اغوا کند و هر سال گوساله ای برای فرزند مان بکشیم و هفته دیگر به فکر دیگری باشیم ، این که باز دختر شد خیر است شاید بعدی پسر باشد ، یکی ، دو تا ، هفت و هشت و دوازده زن زاییده شود ، این زن بدرد نمیخورد ، زنی دیگر که نر زا باشد برای خودم به یغما بگیرم و چرخه تولید به صنعتی برسد ، چرخه تولید صنعتی
دارم فکر میکنم که نیاکان ما مردمانی مست بودند که در چراگاه های دره هایی سبز میزیستن و حالا من باید به عنعنات آنان بازگردم تا فرزند خلف نیاکانم باشم .
این کاخها و یادبودهایی که هر روزه به نام فرهنگ عکس های یادگاری میگیریم از ما نیست ، نه نیاکان من و نه نیاکان ما چنین چیزهایی را در سر نپرونداده است و اینها را شبی از اسمان موجودات فضایی برایمان هدیه اورند تا لحظه ای در چراگاه های ما قدم بزنن و ما سرمت از شیر مادیانها نوشیدیم و هدیه انها را قبول کردیم و حالا فرزندان ناخلف میپندارند که این ها فرهنگ و تمدن هست .
ما افغانها چرا باید دانشگاه داشته باشیم ؟ این ساختمانها و میزها و صندلی ها و کتابها از ما نیست اینها از موجودات فضایی هست و مارا چه  به جانوران ناشناخته ؟
بیایید در این پوهنتون را گل بگیریم  ، این سالنها گاوخانه هایی خوب هستند در زمستان که برف بارید گاوهای ما میتوانند  ارام در ان به تولید مثل شان فکر کنند و بهار که از راه میرسد در پارکهای ملی بچرند و شیر برای ما بدهند .
فرزندان ما ناخلف شده اند ، انها باید به دنبال عنعنات و رسوم نیاکان خود باشند نه به دنبال چیزهایی که اصلا به ما نمیزیبد .
بیایید در دانشگاه و مکاتب را گل بگیریم ، شفاخانه را اتاق مرغان کنیم که  هر روز صبح تخم دو زرده بزایند تا در جنگ تخم های بهار پیروز میدان شویم .
چیزی را که باعث اختلاف و نفاق بین برادران مسلمان شود را باید درش را گل بگیریم ، چرا فرزندان قریه ما به دانشگاه بروند و فرزندان قریه شما به دانشگاه نروند ، مگر خون ما از خون شما رنگین تر است ؟ اصلا بیایید همین فردا شانه به شانه هم به دانشگاه برویم ، گوسفندان مان را میچرانیم و زیر سایه درختان ان ظهر را نان و ماست میزنیم و تا غروب قصه میگوییم و شبانه مست از چرس های ناب به خانه هایمان در دل کوهها میرویم ، نه جنگ هست و نه جدل ، پسر تو هم به دانشگاه میرود ، پسر من هم ، اصلا با هم میرویم و گوسفندان مان از این پوهنتون چقدر راضی به نظر میرسند ، دو قلو میزایند و دیگر هیچ جنجالی برای روزنامه ها و پارلمان ها نمیماند و انها کور شوند که نمیتوانند صلح و آشتی دو برادر را ببینن .
در این دانشگاه یا پوهنتون را گل بگیریم که چنین کارهایی نه به ما می اید نه به فرزندان مان .
انسان باید روزی بازگردد به اصل خویش و ما از اصلمان باز نخواهیم گشت ...


۲۶ اسفند، ۱۳۹۱

حسین قلی مردی که لب نداشت 

سه شب میگذرد از شبی که خود را به دار اویختم ، میخهایی بر سقف که طاقت وزن من را نداشتند از جا کنده شدند ، مثل خودم که طاقت این زندگی را نداشتم و از جا کنده شدم ، دارم فکر میکنم که تیتر روزنامه ها و یا صفحه فیس بوک و تویتر میشدم .
سه شب پیش خودکشی کردم ، این رو وقتی گفتم که برای دیدن یک دوست جدید رفته بودم ، یکی که مثل من نسل مهاجرت هست و حالا چند سالی هست که در کابل زندگی میکند ، نه زندگی نمیکند ، زنده مانده است ، نقاش و طراح هست ، نمیدانم که چرا اینقدر صریح بهش گفتم که خودکشی کردم ، شاید نمیخواستم که حرف هایی بزنم که بهش اعتقادی ندارم ، اینجا هیچ امیدی برای زندگی نیست .
اخرین شعری که خواندم شعر حسین قلی مردی که لب نداشت از شاملو بود ، شاعری دو رگه ، نیمی ایرانی و نیمی افغانی ، شاملو حرف این روزهای من رو میزند ، کاوه مردی که لب نداشت ، ما برای لبخند زدن به هر همه جا سر میزنیم ، روزی از هم فکرانمان خنده میخواهیم و روزی سر به بیابان میگذاریم و از چاه لب میخواهیم برای خندیدن ، خندیدن دل خوش میخواد ، خنده بر لب نیست خنده بر دل هست .
این روزها قصه مردی هستم که لب ندارد و خنده را از لب رهگذران و کودکان که به دنیا امده اند میجوید .
و داستان زنی را که نوشتم نماد کافریم شده ، داستانی که وقتی برای زنی که تمام زندگیش زن بوده و گوشه خانه میخوانند اهی از ته دل میکشد و تمام زندگی اش رژه میرود و میگوید داستان قشنگی هست و حقیقت زن بودن در این جامعه .
نسل قبل درک میکند اما نسل حال تو را به سلول انفرادی محکوم میکند و حکمت طناب داری هست که هر روز بر گردنت فشرده تر میشود .
این سومین شب است  که  خود را به دار اویختم ، سیگارم را دود میکنم ، و عاشقانه هایم را برای دختری میگویم که شعرهایم را بر چادرش میپیچد ، شب سیاهی اش را تاب میخورد ، اسمان نم نم میبارد و نفس های خسته ام را بر پنجره ها میکنم .
فریاد میزنم ، زجه هایم در پس خانه های هرات دود میگیرد ، اشک هایم در بغض کویته گیر کرده است و امیدم سرش را پایین می اندازد و از جلوی در دانشگاه کابل اخراج میشود .
نمیدانم چه بگویم و چه کنم ، این شبها و روزها سکوت کردن در این زندگی مسکن درد شده است ، هیچ تب بری عشق را سرد نخواهد کرد ، درون این زندگی صفر درجه سیگاری دود میکنم و برای کودکیم اخرین انیمیشن های روز دنیا را نمایش میدهم ، پاهایم روزهایی هوس فرش قرمز داشت و حالا خسته از نم های زندگی صفر درجه روماتیسم فراموشی گرفته اند و به کاسه ای اب گرم و نمک دل خوش است ،
گرما در استخوانهایم فرو خواند رفت و نمک زحمهای کهنه را باز میکنند ، انجایی که نوشته ای حک میشود و سکانس پلان دیگری کلید نخواهد خورد . این اخرین رمان نخواهد بود ، زندگی مجموعه ای از داستانهای کوتاه هست که دست به دست امضا میشود و طومار هزار تو را شکل میدهد ،
از ان شبی که خود را به دار اویختم سه شب میگذرد ، 

۲۱ اسفند، ۱۳۹۱

چندمین شب 

شب است و اخرین پیامها را چک کرده ام ، اخرین ؟ نه این چندمین شب است که هیچ پیامی برای خواندن ندارم ، چند سالی هست که هیچ پیامی برای خواندن نیست ، حروف ها روی فیس بوک ، ایمیل و چت ها رژه میروند ، خود را مسخره کرده ایم
هر روز به دنیا می اییم  ، فکر میکنیم ، میخوریم ، مینوشیم ، مست میکنیم و نتیجه این بد مستی ها دشنامهایی هست که  به یکدیگر میدهیم ، نمیدانم این بد مستی ها چرا ؟
نه حرف نزن ؛ نپرس ، همین گوشه ها موشهایی در دیوار خانه ات لانه کرده اند که صدایت را بشنوند و صبح  از کلاغها بوسه بگیرند و کلاغها سرخوش از ماتیک که بر لب زده اند تو را تکثیر کنند ، و مردان ریش بلند کپی بگیرند ، در فیس بوکها بمانند
نه حرف نزن و شامت را بخور ، دعایت را بخوان و فردا صبح .....
این چندمین شب از که خوابم نبرده است و سکوت کرده ام ، اینجا در گوشه نشین ترین وبلاگ جهان خود را میگریم ، چندمین شب است که سیگارهایم به اخری میرسد و من هنوز تشنه لب  انها هستم ،
زندگی تابوت تو خالی هست که ما شانه به ان داده ایم و زندگی را شعار میدهیم . فاتحه ات را بخوان و به زندگی ات برس ،
 سالهاست دلم اغوش کودکی را میخواهد که منتظر زنی است که به دنیا بیاید ...
زندگی صفر درجه
کاوه ایریک


۲۰ اسفند، ۱۳۹۱

کاوه ، روی شیروانی داغ 

فندک را روشن میکنی و زیر دلت میگیری  ، نفس عمیق میکشی تا روشن شود ، سرت را به سقف میدوزی و به دودی که به سقف میخورد و پخش میشود خیره میشود ، این سوختگی ذهنت هست یا دلت ؟ 
دل میدهی به لبخند و دستهای زنی در کوچه های این شهر و دلت را به چند قدمش خوش میکنی ، به اندازه تفکرت و حرفهایت از زندگی چیزی نمیخواهی ، میدانی که زندگی نکته های کوچک و ساده هست که این چینی هزار پارچه را به هم میچسباند ، هر بار لبت را باز کرده ای با سکوت و سوخته گی همراه بوده است ، سیگارهایی که روی دستانت میگذاری تا دردهایی را بکشی تا دردی را فراموش کنی ، دردها صحبت های ساده و صمیمی بوده اند که دلت را تیکه تیکه کرده اند، 
زمان را فریاد میکشی و روح خسته ات را روی کیبوردها میریزی ، روی مانیتور به نمایشت مینشینن و در کافه شاپی قصه تو بحث دختران کابلی میشود ، 
دختران عاشق زندگی صفر درجه ات میشوند و تو متنفر از این زن دگی  صفر درجه ات، دلت را بغل میکنی ، به بودنش دل خوشی به حرفهای که هیچ وقت اتفاق نخواهند افتاد ، اتفاق افتاده است و تصادف کرده ، شکسته ای ، اینجا در این اتاق ، داخل زندگی صفر درجه ات .
زمان از حرکت باز ایستاده ، احساس ، لبخند ها ، اشکها ، سیاه ، خاکستری  میپوشی و قرمز ماتیک میزنی ، لبخند را سرخ  نگه میداری تا کسی از گوشه و کنار به هوای گنجشکان حیاط خانه شان دانه نریزد ، 
نه زن نیست در این زندگی و نه عشق و هوسبازی ، شخصیت قصه های هزار و یک شب است که شعر میشود و قندهار و هرات و مزار و بامیان میخندد ، فحش میشوند و روزی مردی میشوی میان زمین ، خاکستری میپوشی و لبانت را سرخ میبوسند سنگها ، کلوخ ها ، و ثریایی دیگر متولد میشوی . 
نه این شهر بوی زنانه اش را به دست بادهای شمال و شمال غربی و جنوبی داده اند تا گیسوانش بر سیم خارداردهای غروب بماند این شاید اخرین سکانس فیلم باشد و پایان غم انگیز از  شخصیت هایی که خود را بازی میکنند . 
سیاه ، خاکستری ، سرخ 
دست چپم در میکند ،  تو متولد میشوی ، از میان خرس های قرمز بیرون می ایی و سیبت را گاز میزنی ، تبعید میشوی و هر روز از پشت پنجره چشم به راه بوی زنانه ای میمانی که این شهر را مست کند . 
بوی خوش زن ، کلمات را جابه جا میکنی و اخرین بار روبه روی اینه می ایستی ، چشم میدوزی به چشمان وکیل مدافع شیطان دیوانه ای از قفس  پرید و تو روی شیروانی داغ به سیخ کشیده ای و بوسه ای را بر باد رفته است . 
زندگی صفر درجه 
کاوه ایریک 

۱۷ اسفند، ۱۳۹۱

قربانیان کویته

 تقدیم به انسانهایی که نمردن ، کشته شدن
ما نمردیم
ما را کشتند
یک
دو
سه
صد و چند نفر
لبخندهایمان آویز بر دیوار
ترک برداشته است
ما نمردیم
کشتند
هیولاهایی که
دست در دست پریان بهشتی
رقص کنان
آروغ شرعی می‏ زدند
عروس شده‏ ام
چک سفید بدون امضا
من در بدل مستی
مادر
اشک هایت را پاک کن
لبخند بزن
چقدر لباس عروس به تنم  می‏نشیند
لعنت بر شعر
که اشک‏ هایت را پاک نمی‏ کند

۲۵ دی، ۱۳۹۱



 دختر سردار قسمت دوم .


بوی شوربای مرغ حنایی رنگ  کرچ لنگ از داخل خانه به بالای بام میرسید و دل من که از صبح تا شب چیزی نخورده بودم صدایش بلند شده بود . چند بار مادر از داخل حولی به بالای بام نگاه کده بود و فقد لبخند زده بود وبرای بار چندم که امده بود اهسته طرف مرغ حنایی رنگ کرچ لنگ رفته بود و وقتی میخواست اون رو از پشت سر بگیره مرغ حنایی رنگ کرچ لنگ متوجه شده بود و لنگان لنگان فرار کرده بود و مادر با صورت به زمین خورده بود و باز بلند شده بود و مرغ رو داخل حولی دنبال کرده بود و گوشه دیوار تشناب گیر انداخته بود و با خودش برده بود به خانه همسایه و کربلایی با چاقوی سبز دسته زمردی اش مرغ رو حلال کرده بود و مادر اون رو گرفته بود و از در که وارد شده به من که بالای بام بودم نگاه کرده بود و خنده بر لب داخل خانه شد و دود چوب های گردو از خانه بلند شده بود بعد که کم کم دود کم شده بود بوی شوربای مرغ حنایی رنگ کرچ لنگ از داخل خانه به بالای بام رسیده بود دلم چقدر یک کاسه شوربا میخواست . اما همیشه وقتی شوربا درست میشد که یا عید بود و یا مهمان مهم به خانه می امد و مادر مرغی یا بره ای رو به خانه کربلایی میبرد و کربلایی با کادر دسته زمردی اش اون رو حلال میکرد و سهم اون از کشتن دل و گرده بره یا اگه مرغ بود یک کاسه شوربای پرچرب بود که مادر اول سهم اون رو میداد که برش ببرم .
افتاب دیگه از کوهها نشسته بود پایین و ستاره ها جایشان را در اسمان پیدا کرده بودند و و من با ستاره ها رو یکی یکی میشمردم و اونهایی که کنار هم بودند رو شبیه دختر سردار میدیدم و شب رو به خاطر دختر سردار در بالای بام خواب میکردم و گاه گاهی صدای خنده های مادر رو میشنیدم که پدر دنبالش میکرد و وقتی بهش میرسد جیغ میزد و کم کم صدا ها محو میشدند .
صدای مادر از پایین بلند شد که بیا شوربا اماده هست ، همو چیزی که دوست داری .
از دیوار که مشد کدم پایین پاییم روی پرهای کنده مرغ بود ، حولی تاریک بود و نیمی از ان را مهتابی روشن کرده بود به طرف چاه رفتم و از تشت اب گرفتم و به صورت زدم و دستم رو به تنباهنم پاک کدم و داخل خانه شدم .
پدرم تیپشتی به پشت چارقد کرده بود و تیب رو نزدیک گوشش برده بود صدای موسیقی اخر اخبار به گوش میرسید . اخبار که خلاص شد صدای اهنگ از تیب بلند شد که پدرم انتن تیب رو پایین کشید و خش خش صدای خواننده بیشتر شد با دست راستش تیب رو خاموش کرد و در بغلش ماند و تسبی رو به دست گرفت و با صدای بلند صدا کد .
او خاتو یک لقمه نان بده که زوف کدم ، بویش که خوبه مالوم نیه مزه شی چی باشه
مادر دیگ کلان ره اورد و کنار سفره نیمه باز ماند و سفره ره کش کد طرف پدرم و نیمه دیگه اش رو باز کرد . بوی نان دگی از سفره بلند شد و اب دهانم را که وقورت دادم پدرم سونم سیل کرد و خنده کد .
او بینگ خدا ،روز تا بیگاره شیشتی ده خانه کتاب میخوانی اگه یک باز سر زمین بیایی هیچ  چیز از تو کم نموشه ؛ دکتری که بل نزده باشه چطور مزدور ره دردش رو میفامه ؟
سرم رو پایین گرفته بودم که مادرم دستش رو به سرم کشید و لبخند زد  ، کاسه شوربای چرب رو جلوی پدرم ماند و به پدرم لبخند زد و پدرم قبل از گپ مادر نان رو گرفت و داخل کاسه تر کد .
اخرین لقمه گشت ره که دهانم ماندم انگشتم رو به به دهان کدم و خوب چولیدم و مزه نمک و کچالوی مانده روی دستم همیشه برم مزه میکرد .
مادرم سفره رو جمع کرد و استکان ره از داخل سینی گرفت و یک چای سیاه دانه موش ریخت و کنار شیرنگ ماند . سفره رو به دست گرفتم و مادر کاسه و دیگ رو هم داد که ببرم داخل تندور خانه .
همینطور که داخل تندور خانه میشدم صدای مادرم بلند شد که او مرد میفامی چی گپ شده ؟
پدرم که مالوم بود با چوب کبریت لای دندانایش ره از گوشت پاک موکونه نیم کله گفت ، تو نان خوب به طمع دمه نمیدی
مادرم اهسته لبخند زده بود ای بار از لای پرده طرف تندور خانه سیل کده بود بعد صورتش رو طرف پدرم کرد و گفت :
بچه ما عاشق شده  . با گپ مادرم صدای خنده پدر بلند شد و میان خنده عاشق و دلدادگی ره میگفت
مه که از صدای بلند خنده پدرم خوش شده بودم دم دروازه تندور خانه ایستاده شدم که مادر میان خنده های پدر گفت ، اره او هم عاشق دختر سردار باید کم کم دفکر خواستگاری باشیم
صدای خنده پدر با شنیدن نام دختر سردار قطع شد ، از دروازه تندور خانه پیشتر امدم پرده که بالا کدم ، پدرم بلند شد و سون مادرم بد بد سیل میکد و به طرف دروازه بیرونی رفت و موقع رفتن استکان چای سیاه دم موشی ره کده پایش زد و چای روی نیماد ریخت و دانه های سیاه چای دم موشی روی نماد ماند .
مادرم که بلند شد طرف دروازه بیرون بره چشم در چشم مه شده بود که پرده ره نیمه بالا زده بودم و قطره اشک از چشمایم سرازیر شده بود .......

۱۰ دی، ۱۳۹۱

تقدیم به بانوی قصه گوی شهر نقره .

بهار بود ،با بهار نشده بود ، نمیدانم . فقط یادم هست که درختان خانه کم کم شکوفه کرده بودند و مادر ما را که گوشه حیاط دل به  افتاب داده بودیم صدا میکرد و شانه و قدمان را اندازه میگرفت و با قیچی دست به پارچه ای با گلهای قرمز و نارنجی میبرد و کج و راست و نیم دایره قیچی میکرد و بعد نوبت یکی دیگه از ما بود .
کج و راست و نیم دایره میان گندم زار میچرخیدیم و زمزمه میکردیم ، فقط زمزمه ،سعی میکردیم یادمان بیاید زمزمه های مادر را اما یادمان نمی امد ، زمزمه میکردیم و به ادمک وسط گندمزار ، کلاغ ها بالای سرمان پرواز میکردند و ما بهشان زبان درازی میکردیم .
ماه گل دست به کمر روبه رویم ایستاده بود و بهم زل زده بود نگاهش کردم و زبانم دراز مانده بود طرفش . جلوتر که امد دست به موهایم کشید و نیشگون از گونه هایم گرفت و در میان گندم زار دوید و من پشت او و کلاغها قار قار میکرند .
مردان و زنان عرق از پیشانیشان سرریز میکرد و روی گونه هایشان سر میخورد و روی زمین چکه چکه میکرد . به همدیگر که نگاه میکردند لبخند میزدند و دسته دسته بهشان اضافه میشد و خرمن خرمن گندم درو میکردند .
خوشه گندم را لای دستهایم چرخاندم و گندم از لای ساق گندم جدا شد و کف دستم ماند ،ارام خم شدم و بین راه مورچه ای گذاشتم و مورچه ارام ارام امد و گندم را به دهن گرفت و لای درز مین پایین رفت .
سایه ای روی زمین کشیده شد و به درز زمین رسید ، سرم را که بالا کردم اسمان پر از پرنده هایی شده بود صدایشان بلند بود ، زبانم را از دهانم بیرون کردم خواستم زبان درازی کنم که زبانم تلخ شد ، بعد سیاهی از اسمان جلوی پایم افتاد ،کلاغ بود ،یکی از همان هایی که سمتشان زبان درازی میکردم ،داشت روز زمین غلط میزد و خون از بدنش میریخت ، دستمال گل سیب را گرفتم که ببندم به زخمش ،پدر مرا بغل کرد و به سمت خانه دوید ، به خانه که رسیدیم پدر بیرون رفت و بعد از چند ساعت امد و پارچه ای سیاه به دستش بود و ان را به دندان گرفت و بین ما تقسیم کرد به مادرم نگاه کردم او هم سهمش را گرفته بود پدر یکی یکی پارچه ها را روی سرمان انداخت و چیزهایی گفت .
بعد کتاب را باز کرد و چیزهایی خواند و به صورت مادر سیلی زد ، همان کتابی بود که وقتی پدر ان را میخواند به ما لبخند میزد و گونه های مادرم را بوسه میکرد و پولی به ما میداد که ببریم و برای دوستهایمان لباس بخریم ...
بعد از ان روز کوچه ها و خیابانها ممنوع شده بود برای ما و وقتی مادر دلش هوای تازه میخواست پدر او را به کوچه میبرد ، لای پارچه سیاه و تفنگ به دست راستش بود و مادر در دست چپش ...
لباسها در تنمان تنگی میکرد و مادر دیگر هیچ وقت شانه و قدمان را اندازه نگرفت و دست به گلهای قرمز و بنفش نبرد و من هیچ وقت کنار مترسک ایستاده نشدم وبه کلاغها زبان درازی نکرد م . دیگر هیچ کلاغی در اسمان شهر پرواز نکرد ، بعدها فهمیدم که پرواز در اسمان شهر ممنوع شده است و بعدها فهمیدم که بخاطر زن های زیبای شهر بوده که هیچ وقت ندیدمشان ....
مردم دسته دسته دیوارهای شهر را میکندند و شبانه در تاریخ گم میشدند و صبح بهشان میگفتیم مهاجر و مهاجر های دیگر می امدند به دور شهر خیمه میزدند و شبانه خیمه هایشان در تاریکی که گم میشد و فردا خیمه های جدید در جای خالی خانه دیگر و این قصه قصه مهمانی های زنانه بود که زمزمه میشد..
قلم به دست گرفتم و قصه ها را مینویسم ، قصه نه ، خون جگری هایم را مینویسم ، ان وقت که زیر پارچه سیاه میرفتیم و میریم و چشمانم را میبستم و شهر را قدم میزدم ، زجه هایم را که هر روز در تنور میپختم و سر سفره لقمه لقمه زخم میشدند بر تنم و حالا برای شهرم مینویسم که باز کلاغها برگردند و میان گندمزارها بدوم و زبانم را دراز کنم و ماه گل از گونه هایم خنده بچیند و شعر بگوید ...

کاوه ایریک ....

۳۰ آذر، ۱۳۹۱

یلدا
یعنی
دختری که
عقربه های ساعت
از مژه هایش تاب بخورد
لبانش
در ثانیه ای
جا بماند

کاوه ایریک

۱۹ آذر، ۱۳۹۱




 دختر سردار ...



دختر سردار میگفتمش ، دختر سردار نبود ، من دختر سردار صدایش میکدم ، دختر سردار که صدایش میکردم میخندید و وقتی خنده میکرد چشماش پت میشد و کومه هایش سرخ میشد و بلند بلند خنده میکرد ، بلند بلند که خنده میکرد انگشت دستم رو روی لبم میگرفتم و با اشاره میفاماندومش که چپ شوه .
چپ که میشد چشمایش برق میزد ، دستمال روبه رویم میماند و ارام و با عشوه و ناز گره هایش رو باز میکرد ، انگشتهای رنگ لاک زده اش روی گلهای زرد دستمال بازی میکرد ، وقتی به اخرین گره که میرسید سرش رو بالا می اورد و به چشمایم خیره مشد و میگفت که چشمایم رو بسته کنم .
چشمایم رو بسته میکردم ، بسته میکرد ، بسته که نه همیشه چشمایم رو تنگ میکردم که مثلا فکر کنه بسته کردم و از لای چشمهایم میدیدم که با انگشتهایش با گره بازی میکرد ،
چشمهایم رو باز کنم ؟ این رو برش اهسته میگفتم ، انگشتش رو روی لبهایم میماند و ارام چشمم رو باز میکردم ، لای دستمال سبز رنگ با گلهای زد بولانی ها را با ترتیب چیده بود یک کاسه پلاستیکی پر چکنی بغلش ماندگی ، دست به بولانی میبرد و اولینش رو جلوی من دراز میکرد ، مه هم دستم رو پیش میکردم و دستش رو میگرفتم و دستم رو روی دستش میکشیدم تا به بولانی برسد ، دلم نمیخواست دستم به بولانی برسه  ، توی دلم اروز میکردم که دستهاش دراز شوه تا هیچ وقت دستم به بولانی نرسه ، ای فکر رو وقتی کرده بودم و که کاکاییم کدی بچه اش از مسافرت امده بود و ما بهش میگفتیم زوار ، بچه اش تعریف میکرد که تلویزوین فیلمی داشته و داخل او فیلم مردی بوده که هر وقت میخواسته دستش دراز میشده به اندازه تمام دستهای تمام مردها و زن ها و بچه های قریه .
اول که ای گپ رو گفت خنده کدم اونقدر خنده کردم که گوزم بر امد ، بلند بود صدایش دخانه پیچید و کلگی که دخانه بودند خنده کردند ، از خنده کلگی نیلغه خواهرم هم خنده کرد ، مادرم سونم چپ چپ سیل کرد و مه سرم رو از شرم پایین گرفتم و از حرف بچه کاکاییم هنوز خنده میکدم .
وقتی دستهایم رو روی پوست نرم گوشتیش میکشیدم تا به بولانی ها برسه به یاد مرد دست دراز افتادم و ارزو کردم که کاش دخترها هم دستشان دراز میشد تا هیچ وقت دستم به بولانی نمیرسید .
دستم که بولانی رسید دستش رو پس کشید و بولانی دیگه رو توته کرد و توته بولانی رو داخل چکنی زد و به دندان گرفت ،
سونم سیل کرد و گفت : خوش نداری ؟
سونیش سیل کدم زبانم بند امد که چی بگویم ، زود بولانی رو د دانم کدم و شروع کدم به خوردن، خنده کرد و دستش رو به کاسه پلاستیکی چکنی برد و جلوی رویم گرفت .
تو هیچ وقت خوردن یاد نمیگیری ، بولانی رو د چکنی بزن که مزه دار شوه .
بولانی ره از دانم در اوردم و به چکنی زدم و پس ددانم کدم ، دانم سوخت کشید و لقمه رو قورت دادم و لقمه سوخت کشیده پایان رفت سرفه گرفتم ، سرفه بلند بلند کدم .
صدای مادرم از پس خانه امد . چی شده مراد ؟ او بیارم
سعی کدم که بگم نه ، چیزی نشده که صدای پایش نزدیک شد و مه دستم رو به طرف در دراز کدم که محکمش کنم که داخل نیایه ،
دستم کوتاه بود به در نرسید، خودمه  نیم خیز کدم که به در برسم که در باز شد و دستم به پای مادرم خورد ، مادرم طرف دختر سردار سیل میکرد و مه طرف پای مادرم و دختر سردار ارام دستمال گل زردش رو بسته کرد و بلند شد و از کنار مادرم رد شد و رفت .
مادرم خم شد و لیوان اب ره نزدیک دانم  گرفت  و اب رو که شپ کدم طرفش سیل کدم ، خنده روی لبایش بود دستش رو به سرم کشید ،وقتی که لیوان اب ره از دستم میگرفت سرم رو پایین انداختم ، از صدای پایش متوجه شدم که دور میشه از مه، نه از صدایش که وقتیکه دور میشد ارام کد خود گپ میزد  : بچه ام عاشق شده ، زن طلب شده ، جونمرگ عاشق دختر سردار شده ..... 
کاوه ایریک .

۱۷ آذر، ۱۳۹۱

لقمه ناتمام ...

همیشه دست به سفره که میبرد ، مادر زیر چشمی نگاهش میکرد و قاشقش رو تو بشقاب پر میکرد و توی بشقاب روبه رویش میریخت و سرش رو که بالا می اورد  فقط لبخند میزد میگفت نوش جونت پسرم ، گوشت بشه بچسبه به تنت ، قوت بگیری
بزرگ بشی  و مرد
مرد که شد ، دست به سفره که نمیبرد کسی جرات نداشت دست به سفره ببره ، وقتی گوشت رو با دندون میکند و روغن از گوشه لباش میچکید و روی نان میریخت ، نان را وسط سفره پرت میکرد و با گوشتهای بین دندونهاش صحبت میکرد .
صحبت که نه بیشتر شبیه داد بود یا بیشتر از اون . هر کسی از جلوی خونه رد میشد صداش رو میشنید که مثل یه شیر نر که سهمش رو از شکار به دندان گرفته به طرف بقیه گله هم دندون تیز میکنه و غرشهاش تن هر جنبنده ای رو به لرزه در میاره .
اون شب  اون شب سفره دیر پهن شده بود مرد وقتی سر سفره نشسته بود با نونهای داخل سفره بازی کرده بود و وقتی کاسه جلوش گذاشته شد قاشق رو توی کاسه چرخونده بود . قاشق توی کاسه چرخ زده بود و چرخ زده بود و چرخ زده بود .
نقشه ها توی ذهنش ، نمیدونست چی کاری کرده و چی کاری رو باید انجام بده ، باید به این زن درس عبرت میداد، نه زن نه ،
به دکاندار باید درس عبرت میداد یا اون جونی که وقتی از کنارش رد شده بود و شانه اش به شانه او خورده بود و وقتی برگشته بود، چیزی نگفته بود جون که مشت رو به صورتش کوبیده بود و جون وقتی روی زمین افتاده بود بجای اینکه بلند بشه و سینه ستبر کنه  روی زمین دنبال چیزی گشته بود و اشک بود که روی زمین قلتیده بود وقتی امپول زیر کفشهای قرمز پاشنه بلند رفته بود .
قاشق توی کاسه چرخیده بود و چرخیده بود ، چشمش رو بست ، زانو زده بود زانوهاش روی خاکها بود و سنگریزه ها کف دستش رو دریده بودند ، وقتی بلند شده بود بلند که نه هنوز بلند نشده دستش رو برده بود به طرف رونهاش و شلوارش رو محکم کرده بود
وقتی راه رفته بود بدنش سوخت کشیده بود جلوی چشماش سیاهی .
نخودها و لوبیاها روی سفره افتاده بود و مرد کاسه رو که روی سفره گذاشت خون ته کاسه به چند تا لوبیا چسبید ، با قاشق لوبیاها رو توی کاسه ریخت و قاشق قاشق لوبیا رو بین دندونهاش له کرد و وقتی که  احساس کرد سیر شده عقب نشست و به دیوار تکیه داد و سیگارش رو روشن کرد و به سفره ای که هیچ وقت جمع نشد خیره ماند ...

کاوه ایریک .

۰۴ آذر، ۱۳۹۱

ناتو ، دو دیدگاه یک نام

ناتو ، دو دیدگاه یک اسم .

کشورهای اروپایی تصمیم گرفتن که سازمانی را تاسیس کنند به نام " ناتو "  که درجنگها و بحرانهای اقتصادی ، سیاسی و غیره تمرکز و قدرت خود را نشان بدهند . یکی از هم پیمانان امریکا در افغانستان همین کشورهای اتلانتیک شمالی یا ناتو هست که بیشتر امنیت ولایتها و مبارزه با تروریست را در افغانستان به عهده دارد و نقش اساسی را بازی میکنند . 
ده سال از جنگ با تروریست و سرنگونی القاعده و طالبان میگذرد ، سال 2014 تمام کشورهای ناتو  نیروهای نظامی خود را از افغانستان بیرون میکشد و قدرت و امنیت را به نیروهای داخلی افغانستان واگذار میکند . 
این روزها بحث و چالشهایی بر سر زبانها هست . از تجهیز نظامی مجاهدین گرفته تا حمله مجدد طالبان به رهبری پاکستان و به قدرت رسیدن مجدد انها ، البته این بار طالبان با چهره متفاوت تر بازگشت خواهند کرد . هر روز امریکا و دولت افغانستان و کشورهای ناتو اعلام میکنند که افغانستان پس از 2014 رو به پیشرفت خواهد رفت نه بازگشت به روزهای سیاه طالبان .

ناتو " کسی که ناتوان هست "

کلمه ناتو در زبان هزارگی به کسی گفته میشود که ناتوان هست و قدرت ندارد و احتیاج به کمک و مدد دیگران دارد . 
رهبران جهادی تازه به این کلمه پی برده اند که  ناتو ( کشورهای اتلانتیک شمالی )  همان ناتویی هست که در زبان هزارگی به کسی گفته میشود که ناتوان هست و حالا هر کدام سعی در تجهیز کردن نیروهای نظامی خود هستند . وقتی کشوهای اروپایی ناتو باشند چه کسی متواند جلوی طالبان و قدرت القاعده را بگیرد ؟
ده سال تفکر به ناتوانی  ناتو نتیجه ای جز تجهیز نظامی و دست به یاری کشورهای همسایه  توسط مجاهدین در بر نداشته است و حالا هر کسی دارد یارگیری میکند که وقتی کشورهای ناتوان از افغانستان خارج شدند انها بازنده این بازی نباشند و بتوانند قدرت خود را به رقیب خود نشان بدهند . 
خب وقتی کشورهای اروپایی ناتو باشند و طی ده سال نتوانند طالبان و القاعده را حذف کنند باید هم دست به سوی ایران و پاکستان و عربستان دراز کرد تا انها در حیاط خلوت خود قدرت خود را نشان بدهند و به ناتو بودن رقیب بخندند . 

۰۳ آذر، ۱۳۹۱

تب و تاب یک نمایش

تب و تاب یک نمایش 

 این روزها که درگیر کارهایم در خانه فرهنگ شده ام یکی از کارهایی که میخواهیم انجام بدیم فعالیت مجدد برنامه سینما تک هست که در ان نمایش فیلم همراه با نقد و برسی فیلم های تولیدی در کشور و جهان هست . 
هر چند نقد فیلم در کشور هنوز جایگاه خود را نیافته است و به منتقد در افغانستان به چشم یک دشمن فیلم نگاه میشود تا یک مادر دلسوز که بی رحمانه فرزند خود را نصیحت میکند ،اما باید از جایی شروع کرد و این فضا را به وجود اورد تا فیلم هایی که تولید میشود با نقد کردن ان بتوان توانایی ها را بالاتر برد و کم و کاستی ها را کاهش داد . اولین فیلمی که نمایش خواهیم داد فیلم سنگ صبور عتیق رحیمی هست که به عنوان نماینده سینمای افغانستان در اسکار 2013  معرفی شده ،  
عتیق رحیمی سنگ صبور رو با اقتباس از رمان به همین نام که نویسنده ان نیز هست به روی پرده اورده است .  نقطه جنجالی این فیلم فضای کاملا متفاوت ان است و موضوعی که به ان پرداخته است ، و نام یک بازیگر که در چند سال گذشته جنجالهایی را در سطح بین المللی ایجاد کرده است ، گلشیفه فراهانی ، بازیگر ایرانی که بعد از بازی در یک فیلم هالیودی مورد  بی مهری دولت ایران قرار گرفت و بعد از فراز و نشیب های بسیار به پاریس مهاجرت کرد و در کنار محسن نامجو خواننده ایرانی به همخوانی پرداخت و نقطه اوج  جنجالهایش عکس عریان او روی مجله فیگارو بود که نقدهایی تند علیه این بازیگر  را در رسانه های خارجی و داخلی ایران به چاپ رسید .
بازی گلشیفه در سنگ صبور حاشیه های بسیاری را برای این بازیگر و عتیق به وجود اورد . 
نمایش فیلم در جشنواره های مختلف نظر منتقدین رو به خود جلب کرد و شانس این فیلم رو در اسکار بیشتر و بیشتر میکنه اما فیلم در داخل افغانستان نمایش داده نشده و یک بار هم که نمایش داده شده است با تماشاگر محدود مواجه شد که بدون سر و صدا این نمایش در یکی از پرودکشن های کابل صورت گرفت . 
و حالا این فیلم در برنامه سینما تک از یک هفته قبل مخالفان و موافقان خود را به تکاپو انداخته است و نظرها بیشتر روی تریلر این فیلم هست که در یوتوب قرار دارد . 
 منتقدین سینما تک خانم دکتر صحرا کریمی و محمد حسین محمدی شاید بتوانند فیلم را  از دیدگاه های مختلف مورد بررسی قرار بدهند و صحبتها و بحث های ازادی که پیرامون این فیلم به وجود خواهد امد برای سینمایی که سینما میخواهد بماند جذاب خواهد بود . این هفته یک هفته جنجالی برای سینماگران افغانستان خواهد بود . 
عتیق رحیمی گفته است که اگر گلشیفه نبود هرگز این فیلم را نمیساخت . ایا بازیگر افغانستانی وجود نداشت تا بتواند این فیلم را بازی کند ؟ 
سوالهای بسیاری در ذهن ها هست که با نمایش فیلم حل خواهد شد و سوالهایی که به وجود خواهد امد .
کاوه ایریک

۰۲ آذر، ۱۳۹۱

نوستالژی کابلی 


کت و شلوار ، تیپ اسپورت ، مانتوهای کوتاه و بلند ، چادری های خندان ، بوی چلو کباب ،طعم بستنی سنتی با شیرینی خامه ای ، کافه ها و قلیان خانه ، تمام اینها ادم رو وادار میکنه که لباس بپوشی و به خیابان بزنی و دلتنگ هم که باشی این شوق صد چندان میشود ، فقط کافی هست چند دقیقه جلوی مغازه ای یا کافه ای یا چلوکباب و رستورانی بشینی تا هم صحبت و کسایی رو پیدا کنی درست مثل تو از خانه زدند بیرون ، و تمام اینها بهانه هایی برای چای نوشیدن ها و صحبتهایی از فلسفه گرفته تا مسایل اجتماعی و سیاسی و هنری  میشه ،
پل سرخ ،  اسمش کمی تفکر برانگیز هست ، یا ذهنت رو میبره به سمت جنگ و خون یا به سمت عشق ها ، دوستی ها ، اینجا کابل نیست اینجا پل سرخ هست جایی که میتوانی دانشجویان تازه امده از هر جا رو پیدا کنی  ، مسافرینی که از کشورهای اروپایی و اسیایی می ایند اولین قراری که میزارند و دوستی رو ملاقات میکنند یا مهمان میشوند تا چایی بنوشند و غذایی خوب بخورند کجا میتونه باشه ؟
اینجا محل عبور روشنفکران و سیاسیون تازه به دوران رسیده و کهنه سال هست . فرهنگیان ، هنرمندان ، دانشجویان ،سیاسیون ،تاجران ، همه و همه رو میتونی در پل سرخ ببینی ،
اینجا کابل نیست ، اینجا پل سرخ هست ، صبح ها پل سرخ محل کارگرهای روز مزد یا به قول کابلی ها مرد کاری هست انها می ایسند و با ترمز ماشینی به اون هجوم می اورند و شب با دست پر به خانه می روند تا لبخند کودکانشان محو نشود ،
مردان ،زنان با لباسهای تمیز و کیفهایی بر دوش به سمت اداره ها و شرکت ها و دانشگاه ها میروند و مغازه ها از صبح درهایشان باز میشود تا مشتری هایشان را چند دقیقه دغدغه  هایشان را با چای و چلوکباب و نان تازه محو کنند.
پل سرخ نوستالژی نسلی سرگردان شده که زمانی پاتوق و قرارهایشان را در خیابانهای غریب شکل داده اند و حالا این غریبی را اشنایی کرده و همه و همه را با خود به پل سرخ اورده اند .
وقتی از تمام این شهر دل میکنی و میزنی به سیم اخر و پاسپورت به دست توی فرودگاهها  تمام داشته و نداشته ات را توی چمدان ریختی ، یه چیزی رو جا گذاشتی و اون پل سرخ هست ، دل میخواد پل سرخ رو برداری و با خود ببری ، مال خودت باشه و مال همه باشه ، پل سرخ مال نسلی هست که نوستالژی هایش را با قصه هایی جدید در پل سرخ میسازد . عشقها و لبخندها و زندگی ها ، زندگی در پل سرخ بر لب دختران جریان پیدا میکند و سر میخورد روی کلمات روشنفکران و بحث ها داغ میشود و قصه داستانهای فیس بوک و کتابهای تازه انتشار یافته تاک میشود .
و شبها قدمهایی میشود که کابل ذهنش را منفجر ساخته و برای ترمیم پل سرخ و سیگار و شیرینی و کباب نوش داروی سهراب هست که قبل از مرگش رسیده است .
اینجا کابل نیست اینجا پل سرخ هست ، و کودکی ارزوهایش را بر پوقانه ای به تو میفروشد تا تو لبت با بوسه ای گرم شود .

کاوه ایریک

۲۸ آبان، ۱۳۹۱

صبح دلگیر پاییزی


این روزها سیگار کشیدن هم لذت ندارد ، دل به خیابان ها هم نمیدهی ، حوصله رمان و داستان رو هم نداری ، چای دم میکنی که گرمت کند اما اینقدر هوا سرد هست که چای زودتر از تو دلش از هوای پاییزی سرد میشه ، دلت میخواد بری بشینی تو سالن تاریک سینما و س
ی نما ببینی و توی نمای اخر خوابت ببرده و دوباره برای نمای اخر بشینی و فیلم رو یک بار دیگه ببینی ، تلویزیون ،رادیو ، روزنامه ، و سایتهای خبری رو تا اطلاع ثانوی حرام میدانی مبادا تو را در قندهار انتحار کنند و شروع کنی به ......
دو استکان چای سبز با نعنا دلت میخواد
دو تا قند که تو دلت اب بشه
یکی برای روزهای پاییزی
یکی برای شبهای سردش
وقتی کز میکنی
و
خودت رو توی ملافه های
سبز
قرمز
سفید
نارنجی
بنفش
میپیچی
خوابت بگیره
و صبح کابوس های
تنهایی بیدارت کنه
پنیر دانمارکی
رو بزاری لای نون
و لقمه
لقمه
تنهایت رو قوت بدی
یک چای شیرین هم روش
کسی چه میداند
شاید فردا
با صدای
دختری
صبح را بیدار بشی
و دنیا رو برقصی
عزیز

کاوه ایریک